نیچه
مدتها هیچ انگیزه ای واسه نوشتن نداشتم الانم ندارم اما از سر بیکاری گفتم به روز کنم...
و یک شعر نیمه کاره:
مدادت را بردار
سنگ قبرم را سیاه بکش
موهایت را بی کفن
بکار بر مزارم
تا سبز شود
.
.
.
تو هیچ وقت نقاش خوبی نخاهی شد!
حسن فروتن
فقط نخاهی شد رو عمدن اینجوری نوشتم چون از هرچی قرارداد هست بدم میاد و اجباری نمیبینم که خودمو مابین اینهمه قرارداد مسخره محدود کنم.
زیر چادر زنده به گورش کردند
تا فعل نجابت
با صیغه ی نانجیبان صرف شود!
او نمی خواست همخوابه ی مردی باشد
که با سینه های باز عاشقش می شود
وبا نفس نفس و آه بلندی از یاد می برد که معشوقش هنوز مانده تا نفس
نمی خواست ضعیفه ای باشد
- مثل مادرش -
کدبانوی چاهار دیوار
بشورد، بپزد، بدهد
و ببافد
زیر روسری گلدارش
گیسوی بلند شب را
در توهم
تا خوشبختی
تا روز!
بیرون زد از خود و سنگ زد زنده به گوری اش را
حالا روسری سبز نجیب
دوشیزه ی مفعولیست در زندان
-----------
دخترانه گی اش را هدیه داد
تا بانوی جنگل باشد
و گلهای وحشی جان بگیرند
از سبز روسری اش!
این پست علاوه بر شعر مطلبی راجع به سینمای ایران رو که نشریه دانشجویی"هنرهفتم"چاپش کرده واسه دوستان می نویسم . امیدوارم استفاده ببرین.
قدم زدن در شب
نمی دانم از کجا شروع کنم،از فیلم یا از سیر صعودی و نزولی سینمای ایران؟
از رشد فیلم فارسی و روند رو به رشد سینمای دهه ی 50 که چند فیلم خوب مانند سوته دلان محصول سینمای ایران بودند بگویم یا از سکوت وسکونی که چند دهه بر سینمای این کشور سایه افکنده است؟ از سینمای جنگ یا سینمای جنگ زده؟ فیلم های گیشه ای و محمد رضا گلزار یا سینمای کیا رستمی؟ مخملباف فیلسوف یا سگ کشی بهرام بیضایی؟
با سینمای اجتماعی انتقادی ومدافع حقوق شهروند، زن و...قلم بزنم یا از فیلم هایی که قیچی سانسور نقشی بر تن آنها به یادگار گذاشته؟ از شب های روشن و قدم زدن تا رسیدن به صبح یا نا امیدی ناشی از ندیدن حتی یک فیلم خوب؟
با تمام این مقدمه چینی ها چون چندین سال است که سینما و صدا و سیمای وطن را تحریم کرده ام نمی خواستم مطلبی راجع به سینمای ساکن و یا فیلم های ایران بنویسم و با تمام احترامی که برای چند بازیگر،کارگردان واقعی و چند فیم خوب قائلم مدت هاست که دیگر هیچ فیلم ایرانی را نمی بینم و تنها، فیلم های خوب وبرترین های دنیا معشوق های تنهایی ِمن اند.
زمان می گذشت و همچنان این روند را ادامه می دادم، در این میان گاهی اجبار ادب واحترام به حضور زیبای دوست باعث دیدن فیلمی در این سینما می شد و گاهی هم اجبار نشستن در اتوبوس!
تا اینکه تندیس ها و جوایز متعدد،تعریف و تمجید های منتقدان و فیلم دوستان در جشنواره فجر سال قبل از فیلم "درباره ی الی"باعث شد تا یکبار دیگر به سینما قدم بگزارم. این فیلم - که به نوعی بهترین فیلم ایران می باشد- تکانی به این سینمای ساکن داد و دوباره کورسوی امیدی برای سینمای ایران روشن کرد هر چند از نظر نگارنده تا فیلم شدن فیلم راهی طولانی پیش روست اما بسیار خوشحال شدم که سینمای ما هنوز نمرده است.
ماجرا از فیلمی به نام "کتاب قانون "_ اسم زیبا و سوال برانگیزیست!_ شروع شد.
فیلمی که بالاخره بعد از دو سال توقیف و سی و چند دقیقه سانسورآزاد شد واین روز ها بر پرده ی سینماها دیده می شود.هر چند مخاطبان با تفکر آقای ِمازیار میری( کارگردان فیلم) و حضور بازیگر توانای سینمای ایران پرویز پرستویی (نقش اول مرد) آشنا هستند اما توقیف و سانسور نیز مزید بر علت شده وبه نوعی باعث رونق بازار "کتاب قانون" گردید.وقتی بنر آن را روی پرده ی سینما دیدم با خود گفتم با این همه مشکل که سینمای ما دارد فیلمی که شاید بیش از یک چهارم آن سانسور شده تکلیفش مشخص است. داشتم از کنار این موضوع می گذشتم که ملاقات با دوستی باعث شد تا کنجکاوی من برانگیخته شود چرا که می گفت فیلم کتاب قانون از فیلم درباره ی الی بهتر است!!
باز هم سالن سینما از نزدیک مرا میدید.
به عقیده ی نگارنده کتاب قانون را نمی توان فیلم نامید و هدف از این نوشته نیز نقد فنی راجع به فیلم بودن فیلم،ویژگی های کارگردانی وفیلمبرداری و یا استفاده ی تکراری کارگردان از کاراکتر پرستویی نمی باشد اما نکته ی قوی و جالب توجهِ کتاب قانون - که باعث پدید آمدن این نوشته نیز گردیده - درون مایه ی انتقادی این فیلم است و بی شک پرویز پرستویی نیز نقش اولیِ این فیلم را به همین دلیل انتخاب کرده است.
پرویز پرستویی، بازیگری که مانند چندین هنرمند دیگر فدای سینمای ایران شده و گاه از فرط کمبود فیلم خوب درفیلمهایی حضور پیدا کرده است که هم از ناحیه فیلمنامه ضعف دارد و هم کارگردانی فیلم و تنها هنر بازیگری خود اوست که فیلم را به جلو می برد ؛ اگر کمی آزاد اندیش باشیم افسوس می خوریم که کاش این بازیگر در کشور دیگری پا به عرصه سینما می گذاشت شاید برای سینمای دنیا و این هنر مفیدتر واقع می شد.
فیلم کتاب قانون با روشی زیبا شبیه فیلم "مسیر سبز" به کارگردانی دارابونت عمل می کند. در آن فیلم ما خوبی را در وجود زندانی ِ دربند می بینیم،کتاب قانون نیز خوبیهای دین اسلام که عمل نمی شود و همچنین اسلام تقلیدی که به گونه ای تحریف شده را توسط زنی تازه مسلمان به رخ می کشد و همانگونه که مردم نقش مثبت فیلم مسیر سبز را به زندان انداختند این زن تازه مسلمان نیز از جمع طرد می شود...
کتاب قانون به طور مختصر، ساده اما ظریف رفتار دیپلمات ها و سیاسیون کشور ما را در مراودات بین المللی نقد میکند و مفصل تر گریزی می زند به مسائلی مانند نماز، غیبت، اسراف، دروغ گویی، احترام به شخصیت افراد، کم فروشی، احترام به سرمایه های مملکت و..که از مسائل مهم دردین اسلام است، همین موضوعات است که پلان های فیلم را ساخته است وبه همراه طنزی نه چندان قوی وخاله زنک بازی کاراکترها مخاطب را تا انتها نگه می دارد.مخاطب و تماشاگر فیلم گاه با دیدن نقدی ازجامعه ای که خودش هم عضوی از آن است لبخندی بر لبش نقش می بندد و گاه از امر به معروف و نهی از منکر زیاد خسته می شود.
اگر چه حقیقت به کام ما تلخ است اما باید گفت.
خوب که بنگریم می بینیم این مشکلات گذشته از جامعه ی مدنی در جامعه ی دینی امروز فراوان دیده می شود.
چرا یک فیلم باید توقیف شود و چرا سانسور؟چرا ما طاقت شنیدن نقد نداریم ؟مگر نه این است که حضرت علی امام اول مسلمانان معیشت، امنیت و آزادی بیان را از حقوق مخالفان و منتقدان می شمارد؟ حال کارگردان وگروه او که به درستی نقدی از این اجتماع را با زحمات فراوان به گونه ای زیبا به نمایش گذاشته اند گناهشان چیست که فیلمشان مجوز پخش نمی گیرد و یا چند سال توقیف و سانسور می شود؟چرا باید پایان همه فیلم های ما خوب تمام شود ؟بهتر نیست به جای جلوگیری از نظر مخالف به فکر اصلاح خود و پیشرفت وطن خود باشیم؟
چه بخواهیم چه نخواهیم سینما نیز مانند سایر قسمت های جامعه عاری از مشکل نبوده و نیست، حال اگر دیر نشده باشد زمان آن رسیده که فکر کنیم و عاقلانه در پس اندیشه جواب دهیم که چرا در میان این همه پیشرفت علم و تکنولوژی سینمای دنیا سینما و صنعت فیلمسازی ما پیشرفت نکرده است؟ آسیب شناسی سینمای ما بحثی گسترده را شامل می شود که در اینجا مجال نوشتن نیست و در زمانی دیگر به بحث عملی برای شناخت مشکل وارائه راه حل با شیوه ای علمی پیرامون این مسئله اشاره می شود.
به خود اجازه ی فکر کردن بدهیم،گسترده تر فکر کنیم،علاوه بر سینما مسائل و مشکلات جای جای مملکت را ببینیم و با تغییر بنیادین مشکلات را حل کرده و به سوی پیشرفت گام برداریم.
در میان این همه مشکلات تلاش همه ی هنرمندانی که با زحمات فراوان این راه پرمشقت را ادامه می دهند ستایش برانگیز است. به امید روزی که سینمای ایران مسیر خود را در این ناکجا آباد پیدا کند و در ایران فیلم خوب تولید شود.
اما شعر که خود زنده گی ست:
قا،قا
زبانش را بریده اند
مجرم است
خراشیده خواب سلطان را
قا،ق..
زیر همین درخت خاکش کنید
فردا
همه ی حیوانات جنگل قار قار می کنند!
حسن فروتن
فعلن قصد ندارم راجع به حال و هوای این چند ماهم چیزی بنویسم از طرفی بغض بدی گلوم رو گرفته ازهمه چی دلگیرم حتی از خدا!خدا اگه خدا بود زیر باتوم برقی..اصلن کو خدا؟؟؟خدا اگه خدا بود آدم فروشی نمی کرد.. طلبم رو از خدا میگیرم باید بدهی این روزا رو به همه بده.. اصلن به من چه !
یکی از کارای قدیمیم رو می زارم واسم بوی همین روزا رو میده. ناراحتم به خاطر دوری از پایتخت ولی این روزا حتا خلیج فارس هم عزادار و زخمیه! امیدوارم بغض خونی مردم یه روزی باعث شکوفا شدن درخت آزاداندیشی بشه..
کلاغ
سلام کلاغ
حالت خوبه؟
امروز چته؟ گرفته ای؟
چه مرگته؟ چیه؟
چته؟
نونت کمه؟
بابات بده؟
( یا که ننت…؟! )
هنوزم آبجی بهار مجرده؟
چی شده؟ ها، چی شده؟
نکنه تخم کوچیک اون کلاغ
تو شکم جغد پلید
شکسته بی صدا شده؟!
دِ چی شده؟ تو رو خدا زجرم نده!
چن روزه که بد به دل من افتاده
درس می گن پرنده ها؟
همه می گن میون باغ غوغا شده
آقا جونو گرفتن و سیلی زدن!
یادت میاد اون قدیما
بچه کلاغ چش سیاه
شاگرد مکتب بابا
به خاطر هوای بد
از صبح تا شب داد می زد و
تو کوچه فریاد می زد و
آی بابا جون نفس بکش
یخ نکنی، زنده بمون، نفس بکش.
یادم اومد
صبح یه روز
سربازای اون جغد کور
اومدن وگرفتنش
به جرم خواستن هوا
می زدن ومی کشیدن تو بیشه ها،
می بردنش.
بعدش قفس
تا یه روزی خبر اومد
توی قفس سر بریدن زبونشو،دو تّا بال قشنگشو
تا دیگه قار قار نکنه
کسی رو بیدار نکنه.
بعله رفیق سیلی زدن؛
اما بدون
خون کلاغ چشمه می شه
می آدو بارون میاره،
همه می دونن مرگ کلاغ
زندگیه…
□□□
بازم داره صدا می آد
صدای قاروقار می آد
این بچه ها این کلاغا
همه یه روز بیدار می شن، بزرگ می شن
می آن و قار قار می کنن
همّه رو بیدار می کنن.
ای اونایی که خوابیدین
بسّه دیگه بیدار بشین
بیاین تا ما هم بخونیم
یه بار دیگه با کلاغا
قار، قار، قار.
حسن فروتن
گدایی می کند
با شکلات فاتحه می خرد
دختر سیاه پوش
پایین تر از قبر بابایت
تکه سنگی خاک خورده
جوانی که وطن را سیاه نمی خواست
اما سیاه چاله ای خدایش بود
طواف می کرد این گدا
چشمت را ،
قلبش مهریه ای که بابایت به اجرا گذاشت.
آهای چشم سیاه
تمام شکلات های دنیا هم بفروشی
حاجی ِ خداپرست به بهشت نمی رود
مگر نمی دانی خدای این شعر عاشق است؟!
پایین تر
قبر بابایت.
حسن فروتن
برای من
و
تو
نوشته است:
"وقتی نمی توانی فریاد کنی ناله نکن..."
نمی نویسم
چای می خورم
افکارم در سکوت
سیگار می کشند!
حسن فروتن
لذت شیرینی ست
خندیدن به رزهای بزک شده
رزهای زرد مزاحم
گیسوها یی که تورمی بافند کنار تلفن
و بوق بوقی
تمام آسمان را به دنبال نگاهی می گردم
تا از هم آغوشی دو شعر آبستن بشود
بند ناف ها را گره می زنم
و بعد می رسم به خودکشی با برق چشمانت
بیچاره های شکست خورده نیش می زنند
دوباره شعری برای حوا
با احترام به جک برای بلیط تایتانیک
و فریادی بر بلندای مژگانش
" I،m king of world "
بچه که بودم یه دوست داشتم
دوستی رو با ت دو نقطه می نوشت.
خیلی سال میگذره،
هنوزم دوستی رو با ت دونقطه مینویسه.
و یک شعر:
چشمهای گرسنه
دریا را در سینه بندی خیس می دید.
شاه ماهی مادر
سوار بر امواج حوض.تسلیم نفس های دریا...
خجالت زده شوی سر بر سنگ بکوبی
تا سرزمین گراز های وحشی هم فرار کنی
سیب های سبزه رو خوردن دارند.
این بار به خود دخیل ببندیم برای
آزادی.
